تبلیغات
خاطرات یک خادم - فاطمه کوثر 1
 

فاطمه کوثر 1

نوشته شده توسط :نگاه خیس ..
پنجشنبه 22 فروردین 1392-09:00 ق.ظ

رفته بود سراغ کیفم به زور از رو عسلی برداشتش و گفت : خاله جون توش چی داری؟

فاطمه کوثریک سال و هفت ماه سن داره اما نسبت به سنش خیلی خوب صحبت می کنه و حتی سه تا شعر 7-8 بیتی رو تنهایی میخونه و یه تیکه کلام داره که درباره هرچیز ناآشنا می پرسه: " این چیه"

یکم فکر کردم  و تو جوابش گفتم : " هیچی " و مشغول ادامه تایپ شدم

یکم بعد با شنیدن صداش سرمو بلند کردم و دیدم کیف دستی ٰ؛ جامدادی ؛ سوئیچ و ..هرکدوم یه طرف افتاده!

ازم می پرسید :" هیچی "کدومه خاله جون!

دنبال چیزی می گشت که اسمشو ندونه ؛ پیدا نکرده بود.

 





نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox