تبلیغات
خاطرات یک خادم -  می خوام ...
 

 می خوام ...

نوشته شده توسط :نگاه خیس ..
سه شنبه 7 شهریور 1391-10:47 ب.ظ


صحنه ی قشنگی بود یه عده با ظاهر و سن و قشراجتماعی متفاوت دایساده بودن جلوی تابلوی اذن دخول حریم آقا،تو ورودی باب الرضا ، همه خیره به یک نقطه یه دعای واحد و می خوندن از همین اول ورود همه می دونستن که اینجا شاه و گدا معنی نداره همه مهمون حریم حضرتند.

سرگرم همین فکرا بودم که یهو دیدم یه دختر کوچولوی 5-6 ساله جلوم وایساده و سرشو بالا گرفته و بهم نیگا میکنه !

با موهای طلایی شونه نکرده وبلوز صورتی رنگ مات و شلوار کتان صورتی.

همین طور خیره نیگامیکردوچیزی نمی گفت .گفتم سلام جواب داد اما باز سکوت کرد با خودم گفتم شاید چوپ پر و میخواد تو دستش بگیره مث خیلی از بچه های دیگه اما روش نمیشه بگه ، گفتم اینو می خوای ؟ گفت : نه

پرسیدم چی می خوای پس؟

همونطور که سرکوچولو شو بالا گرفته بود گفت: " میخوام ماچت کنم !"

خم شدم با خوشحالی منو بوسیدو دوید و رفت! دنبال سرشو نیگا کردم یه وقتایی مامانا اینو به بچه ها میگن . اما اون رفت و کنار مامان و بابای جوونی که مشغول خوندن دعا بودن وایساد. وبعد از یکی دو دقیقه همراهشون رفت سمت ورودی قدس بدون اینکه والدینش بدونن کجا بوده ..






نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox