تبلیغات
خاطرات یک خادم - حاجت ما چی شد؟
 

حاجت ما چی شد؟

نوشته شده توسط :نگاه خیس ..
سه شنبه 7 خرداد 1392-07:42 ق.ظ


فاصله کوچه تا بلوار رو به سرعت می رفتم ؛ شکر خدا ؛ رهگذری نبود. خیلی دیر شده بود . هر چی سر خیابون وایسادم حتی یه سواری هم رد نشد. چاره ای نبود پیاده راهی شدم تا به چهار راه اصلی رسیدم . یه سواری نگه داشت اما تا چهار راه شهدا بیشتر نمی رفت ؛  سوار شدم و شماره تماس دفتر ناظم کشیک و گرفتم که من تو راهم ؛ گزارش غیبت رد نکنند.

تو اون حول و ولا صدای راننده با صدای دعای ندبه یکی شد و پرسید که شما خادم هستین ؟ حرف هامو با ناظم کشیک شنیده بود.

گفتم بله ؛ دیگه چیزی نپرسید ؛ نفس راحتی کشیدم . فقط گفت که تا حرم می رسوننم. خوشحال شدم .

دور برگردون شیرازی ٰ نگه داشت هر چه اصرار کردم کرایه نگرفت فقط گفت : به آقا بگین پس این حاجت ما چی شد...؟!





نظرات() 


خادم کوچولو
شنبه 9 آذر 1392 08:19 ق.ظ
سلام حالا من گرفتارم، بقیه چرا آپ نمیکنن!...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox