تبلیغات
خاطرات یک خادم - گل نرگس
 

گل نرگس

نوشته شده توسط :نگاه خیس ..
چهارشنبه 1 شهریور 1391-09:46 ب.ظ

صحن انقلاب پر بود از جمعیت . کم کم همه می نشستن تو صف برا نمازجماعت

هنوز راهنمایی قبلی تموم نشده بود که یه خونواده با یه  دختر کوچولوی 5ساله نزدیک شدن و درباره محل صحن هدایت پرسیدن راهنمایی شون کردم تشکر کردن و رفتن یه گوشه منتظر همراه دیگه شون.

چند دقیقه ای گدشت یهو دیدم همون دختر5ساله با خنده و شرم خاصی نزدیکم میشه وتو دستاته ش چند شاخه گل نرگسه که به طرفم گرفته ! من علاقه خاصی به گل نرگس دارم با شادی وتعجب فقط نیگاش میکردم که مادرش نزدیکم شدو گفت : خودش گفته که دوست داره گلهارو به من بده.

گلارو ازش گرفتم و بوسیدمش.


 





نظرات() 


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox