تبلیغات
خاطرات یک خادم
 

حاجت ما چی شد؟

نوشته شده توسط :نگاه خیس ..
سه شنبه 7 خرداد 1392-07:42 ق.ظ


فاصله کوچه تا بلوار رو به سرعت می رفتم ؛ شکر خدا ؛ رهگذری نبود. خیلی دیر شده بود . هر چی سر خیابون وایسادم حتی یه سواری هم رد نشد. چاره ای نبود پیاده راهی شدم تا به چهار راه اصلی رسیدم . یه سواری نگه داشت اما تا چهار راه شهدا بیشتر نمی رفت ؛  سوار شدم و شماره تماس دفتر ناظم کشیک و گرفتم که من تو راهم ؛ گزارش غیبت رد نکنند.

تو اون حول و ولا صدای راننده با صدای دعای ندبه یکی شد و پرسید که شما خادم هستین ؟ حرف هامو با ناظم کشیک شنیده بود.

گفتم بله ؛ دیگه چیزی نپرسید ؛ نفس راحتی کشیدم . فقط گفت که تا حرم می رسوننم. خوشحال شدم .

دور برگردون شیرازی ٰ نگه داشت هر چه اصرار کردم کرایه نگرفت فقط گفت : به آقا بگین پس این حاجت ما چی شد...؟!





نظرات() 

واذا خاطبهم ... قالوا سلاما

نوشته شده توسط :نگاه خیس ..
سه شنبه 3 اردیبهشت 1392-12:05 ب.ظ

ورودی باب الجواد بودم . مردی میان سال  با  لباس های مرتب و اتو کشیده ؛ همراه خانواده اش داخل شدند اطراف را نگاه میکرد  پیرمردی همراه شان بود ؛ دنبال  ویلچر می گشت . خادم ویلچر بر  زائری را تازه پیاده کرده بود و به سمت بست برمی گشت که مرد میان سال با صدای بلند تحکم آمیز و لهجه ی تهرانی  فریاد زد: " چرخی!!!

دلم فشرده شد؛ اکثرخادمین افتخاری ویلچربربا موقعیت های اجتماعی و شغلی از قبیل  پزشک یا استاد و ... هستند؛ من این لحن و عنوان را برای صدا زدن نپسندیدم اما مدتی بعد از خودم شرمنده شدم . وقتی که جواب بلافاصله  و خوشایند این خادم جوان 26-27 ساله را شنیدم که بی هیچ ابایی و با لبخند و صدایی رسا سر برگرداند و گفت : " جان چرخی!!!"

دی ماه 91





نظرات() 

زائر تنها

نوشته شده توسط :نگاه خیس ..
پنجشنبه 29 فروردین 1392-12:03 ب.ظ

 نماز جمعه که نموم میشه قلقله ای به پاست هر کسی دور خودش میچرخه تامسیر نزدیک تر و کم ترددتری رو برای رفتن به خونه انتخاب کنه

گوهرشاد بودم پاسم تموم شده بود و داشتم از درب سنگی بیرون می اومدم که از کنج ورودی درب یه پیرزن به نظر 75-80 ساله که تکیه به دیوار داده بود با صدای آهسته ای گفت : سقاخونه از کجا برم

قد خمیده بود (به زبون من ؛ همیشه در رکوع !) و با روسری سفید بزرگی حجاب شو کامل کرده بود.

گفتم مادر بیا باهم بریم

گفت : نه دخترم وقت تو نمیگیرم بگو خودم میرم

گفتم : نه مادر مسیر منم همون جاست ، میخواین با صندلی چرخدار برین

سریع گفت : نه نه!!

مثل ایشون زیادند ، عزت شون اجازه نمیده از کسی کمک بگیرن یا زحمتی برای کسی به واسطه کار شخصی خودشون داشته باشن و بعضی ها ادب می کنن حضور امام با قدم های خودشون نیان

گفت نه مادر من آروم آروم میرم شما اذیت میشین

از این همه ملاحظه شرمنده شده بودم یه نایلون صورتی رنگ دسته دار همراهش بود به زور ازشون گرفتم

گفت : توش یه چادر نماز و یه سجاده است

سر صحبت و باز کردم می گفت از نیشابور اومده و تنهاست کسی رو نداره گفتم بچه هاتون کجان ، حرف و عوض کرد و گفت صبح راه افتاده تا به نماز جمعه برسه و میخاد شب بمونه و بره زیارت و فردا صبح برگرده

از نیشابور تا اینجا با اتوبوس های بین شهری دو ساعتی راهه!

می گفت هر وقت دلش هوای زیارت میکنه راهی میشه سمت مشهد.

 صورتی پر از خطوط تجربه داشت و نگاهی سبز از عمق چشای خاکستری  رنگ.

خمیده راه می رفت ومن هم  برای اینکه صدای ضعیف شونو بشنوم سر و شونه هامو خیلی خم کرده بودم . وسطای صحن جمهوری بود که یهو سرشو بلند کردو پرسید پدر و مادر داری/؟

گفتم بله الحمدلله

نگاه عمیق شو ادامه داد که شاکر شون هستی ؟

تو اون لحظه کوتاه قاضی شدم یه حزنی تو دل و چشام نشست و گفتم ان شاء که باشم

گفت : از پنج سالگی دیگه  مادر نداشته  و تو تنهایی بزرگ شده ، دیگه نگاه بقیه  برام مهم نبود که چرا دارم خم خم راه میرم ،محو صحبت هاش بودم تا رسیدیم به درب ورودی بست طوسی به صحن انقلاب .

وسایلشو گرفت سرشو بالا کرد و نیگام کرد و گفت: قدر خودتو بدون خیلی ها این آرزو رو دارن که خادم باشن ؛ان شاء الله هر حاجتی داری خدا بهت بده برا منم دعا کن با عزت بمیرم و تا زنده ام بار دوش کسی نباشم!

 گفتم شب بیاین خونه ی ما گفت میخواد شب تو حریم امام باشه

خداحافظ ی کرد و رفت و من خیره مسیرشو دنبال کردم و این تنها عکسی بود که تو لحظه آخر تونستم با گوشی ازشون بگیرم.

و تا رسیدن به دفتر صداش تو گوشم بود که باعزت و سربلندی بمیرم ، باری رو دوش کسی نباشم ...جمعه  27/10/91

 





نظرات() 

صورتی بی ادب!

نوشته شده توسط :نگاه خیس ..
پنجشنبه 29 فروردین 1392-11:58 ق.ظ

رفته بودم نظارت ٰ همه رو صندلی نشسته بودند و سوره ها رو تکرار می کردندٰ یه صندلی صورتی رنگ کنار دیوار بود نشستم روش.

تا نشستم صدای بچه ها بلند شد که خانم خانم اون صندلی بچه بی ادب اس!!!

یکی دوتا از پسرا گفتن سپیده جون رو صندلی بی ادبا نشستن.

روش ما اینه که وقتی بچه ای کارای اشتباهش زیاد میشه میره روی یه صندلی دورتر از بقیه  میشینه  و به کارهاش فکر میکنه . اسمش صندلی فکره.

مربی این کلاس به بچه چیز بدی گفته بود باید هم ذهنیت بچه ها رو تغییر میدادم و هم خودمو تبرئه می کردم.

گفتم مهدی رو صندلی که نشسته میشه صندلی مهدی اون یکی چون یوسف روش نشسته صندلی یوسف منم که رو این صندلی نشستم میشه صندلی ؟ گفتن سپیده جون گفتم من باادبم یا..؟ گفتن باادبین گفتم پس میشه صندلی باادبا

خب اگه یه خوش اخلاق روش بشینه میشه ؟ گفتن صندلی خوش اخلاقا

همه زوم کرده بودنو گوش میدادن بعضی پسرا هم با شیطنت زیر لبی می گفتن نه صندلی بی ادباس

یهو سماء سادات دوبار پشت سر هم گفت : حرف خوبی زدین حرف خوبی زدین

اسفندماه 1391

 





نظرات() 

زائران ویِژه

نوشته شده توسط :نگاه خیس ..
پنجشنبه 22 فروردین 1392-09:05 ق.ظ

ورودی شیرازی؛ اذن دخول وآیه ی یا ایها العزیز را که پایان می رسانی ؛ نمی از اشک که گوشه ی چشمت را می گیرد ؛ رضایت حضور را کسب می کنی سر بلند می کنی تا قدم برداری؛ چند متری جلوتر مردی میان سال را می بینی بین 50تا 55 است

به دست هایش هم کفش پوشانده بود ( توانایی حرکت بر پاها را نداشت) و چهار دست وپا به سمت درب خروجی در حرکت بود. کمک خادمین ویلچر را نپدیرفت وبه راهش زمزمه برلب ادامه داد.

  او رفت و من دعایم در حین خدمت شفای مریض ها و شکر نعمت ها و تفکر درمعرفت و اراده ی محکم زائران ویژه ی حضرت بود.

جمعه 8/10/91





نظرات() 

فاطمه کوثر 1

نوشته شده توسط :نگاه خیس ..
پنجشنبه 22 فروردین 1392-09:00 ق.ظ

رفته بود سراغ کیفم به زور از رو عسلی برداشتش و گفت : خاله جون توش چی داری؟

فاطمه کوثریک سال و هفت ماه سن داره اما نسبت به سنش خیلی خوب صحبت می کنه و حتی سه تا شعر 7-8 بیتی رو تنهایی میخونه و یه تیکه کلام داره که درباره هرچیز ناآشنا می پرسه: " این چیه"

یکم فکر کردم  و تو جوابش گفتم : " هیچی " و مشغول ادامه تایپ شدم

یکم بعد با شنیدن صداش سرمو بلند کردم و دیدم کیف دستی ٰ؛ جامدادی ؛ سوئیچ و ..هرکدوم یه طرف افتاده!

ازم می پرسید :" هیچی "کدومه خاله جون!

دنبال چیزی می گشت که اسمشو ندونه ؛ پیدا نکرده بود.

 





نظرات() 

 پاشو وایسا..!

نوشته شده توسط :نگاه خیس ..
سه شنبه 21 شهریور 1391-10:51 ب.ظ


جمعه آخر ماه مبارکه ، هواخیلی گرمه ، خطبه دوم نماز جمعه و صدای با صلابت آیت الله علم الهدی شنیده میشه ، فواره ها آب و به اطراف می پاشن . حس کودکانه ای میاد سراغم ، اینکه برم زیر فواره وایسم تا بارون و تجربه کنم، تو این گرما لذتی داره!

اونایی که تو صف نماز تو صحن جمهوری نشستن ، هراز گاهی میان و سر و صورتشونو آب میزنن، پاس وازهمکارم تحویل میگیرمجند ثانیه بعد، روبه قبله و ابتدای حوض میرسم ،خانمی که کنارم وایساده میگه : اون بچه داره خفه میشه! به جهت اشارش نیگا میکنم ، تنها چیزی که دیدم  تو حوض وسطی ، صورت یه پسر بچه ی سه ساله بود که صورتشوبه زور بالا آورد ودوباره رفت زیر آب !

دوتا آقا کنارم بودن یکی میان سال  و یکی جوون

گفتم داره خفه میشه مرد میان سال  درحالی که آستینشو بالا میزد رو به پسر بچه گفت: پاشو وایسا؟

درسته عمق حوض 60 سانت بیشتر نبود اما اون بچه هول شده بود وهرجی سعی میکرد دست بندازه به لبه ی حوض نمیتونست ، تو این فاصله که 7-8ثانیه طول کشید بچه دوباره صورتشو آورد بالا. اما اینبار تنها تا بالای بینی ش تونست سرشوبالا بیاره

میخواستم فریاد بزنم که خانمی که دیده بود بچه رو زد به آب و بچه رو بغل کرد و اومد... داشتم میگفتم به آقایون چرا توجه نمیکنید که جوون کنارم گفت داشتم میرفتم واشاره کرد به پاچه ی یه شلوار لی ش که زده بود تا زانو بالا...!

خدارو شکر حال بچه خوب بود آب زیادی نرفته بود تو گلوش.چند دقیقه گدشت مطمین شدم که به فوریتای پزشکی نیازی نیست تلفن و کنار گذاشتم.

حالا هر چی صبر میکنیم مامان وبابای بچه رو پیدا نمی کنیم بعد یه مدت انگار جمعیت دورحوض توجه بابای بچه رو جلب کرده بود که از ته صحن اومدو رو فرش که تا حوض 3متری فاصله داشت وایسادو گفت بیارش اینجا!!!

 حق داشت،ندیده بود که پسرش توچه وضعیتی بوده! توجواب بقیه که بچه رورها کردین گفت : حرف گوش نمی کنه.

وقت نماز دیدن حوض صحن جمهوری که پر از بچه هاییه که با شوق و ا ز هرم گرما پا میذارن تو آب دیدنیه.. اما حالا می فهمم وقتی بچه های ستاد اونارو بیرون می آوردن دلیلش چیه.






نظرات() 

 نگهبان بهشت

نوشته شده توسط :نگاه خیس ..
سه شنبه 14 شهریور 1391-10:50 ب.ظ

حوض آزادی که باشی از انتهای حوض ، قشنگ ضریح آقا دیده میشه. پایین پای حضرتی و صفای دیگه ای داره.میتونین تجربه کنین.

شاغل باشی و همه هفته سرکار، اما صبح جمعه که بشه بیای حریم آقا و خدمت زایراشو بکنی تا خستگی یه هفته کارت گرفته بشه قشنگه.

اون روز اما - دلم بد جوری گرفته بود، پاس اول واول صبح بود .خسته بودم ، یه مدتی بود هیچ تایید و نشاته ای که تو مسیرم یا نه ! بهم نرسیده بود.

داشتم فکر میکردم اصلا حضور من اینجا کنار حوض فایده ای داره برا زایرای آقا؟

اصلاازکجا معلوم بهتر نباشه برم چند تا کتاب بخونم تا علمم بیشتر بشه شاید مفیدتر باشم برا جامعه؟

اصلا ممکنه اگه این روز تعطیل برم مناطق حومه مشهد وکلاس کمک آموزشی بزارم مؤثرتر باشه؟

اصلا شاید اگه خونه بمونم تو کارهای خونه به مامان کمک کنم خدا راضی تر باشه ازم؟

و...

 

تو این دلواپسی ها بودم که یه خانم محججبه ی جوون بهم نزدیک شد اشکامو سریع خوردم و بعداز سلام گفتم بفرمایین؟ پرسید چند دقیقه میشه وقتتونو بگیرم ؟ حالش منقلب بود .چشاش پر از اشک بود !گفتم بفرمایین

شروع کرد به صحبت کردن  که دیشب حرم بوده هربار که چشمش به خادما می افتاده غبطه می خورده .صبحی خوابش میبره و تو خواب یه صدایی براش یه بیت شعر میخونه ، حالا دیگه اشک تمام پهنای صورتشو پر کرده بود با بغض میگفت که شعر یادش نمیاد اما مضمونش این بوده که خادمای این حرم از نگهبانای بهشت مقامشون بالاتره...

حالا، هر دو گریه میکردیم ، من از شرم بی معرفتی هایم و او برای آرزویش..

 





نظرات() 

 می خوام ...

نوشته شده توسط :نگاه خیس ..
سه شنبه 7 شهریور 1391-10:47 ب.ظ


صحنه ی قشنگی بود یه عده با ظاهر و سن و قشراجتماعی متفاوت دایساده بودن جلوی تابلوی اذن دخول حریم آقا،تو ورودی باب الرضا ، همه خیره به یک نقطه یه دعای واحد و می خوندن از همین اول ورود همه می دونستن که اینجا شاه و گدا معنی نداره همه مهمون حریم حضرتند.

سرگرم همین فکرا بودم که یهو دیدم یه دختر کوچولوی 5-6 ساله جلوم وایساده و سرشو بالا گرفته و بهم نیگا میکنه !

با موهای طلایی شونه نکرده وبلوز صورتی رنگ مات و شلوار کتان صورتی.

همین طور خیره نیگامیکردوچیزی نمی گفت .گفتم سلام جواب داد اما باز سکوت کرد با خودم گفتم شاید چوپ پر و میخواد تو دستش بگیره مث خیلی از بچه های دیگه اما روش نمیشه بگه ، گفتم اینو می خوای ؟ گفت : نه

پرسیدم چی می خوای پس؟

همونطور که سرکوچولو شو بالا گرفته بود گفت: " میخوام ماچت کنم !"

خم شدم با خوشحالی منو بوسیدو دوید و رفت! دنبال سرشو نیگا کردم یه وقتایی مامانا اینو به بچه ها میگن . اما اون رفت و کنار مامان و بابای جوونی که مشغول خوندن دعا بودن وایساد. وبعد از یکی دو دقیقه همراهشون رفت سمت ورودی قدس بدون اینکه والدینش بدونن کجا بوده ..






نظرات() 

گل نرگس

نوشته شده توسط :نگاه خیس ..
چهارشنبه 1 شهریور 1391-10:46 ب.ظ

صحن انقلاب پر بود از جمعیت . کم کم همه می نشستن تو صف برا نمازجماعت

هنوز راهنمایی قبلی تموم نشده بود که یه خونواده با یه  دختر کوچولوی 5ساله نزدیک شدن و درباره محل صحن هدایت پرسیدن راهنمایی شون کردم تشکر کردن و رفتن یه گوشه منتظر همراه دیگه شون.

چند دقیقه ای گدشت یهو دیدم همون دختر5ساله با خنده و شرم خاصی نزدیکم میشه وتو دستاته ش چند شاخه گل نرگسه که به طرفم گرفته ! من علاقه خاصی به گل نرگس دارم با شادی وتعجب فقط نیگاش میکردم که مادرش نزدیکم شدو گفت : خودش گفته که دوست داره گلهارو به من بده.

گلارو ازش گرفتم و بوسیدمش.


 





نظرات() 




درباره وبلاگ:



آرشیو:


آخرین پستها:


نویسندگان:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox